تبليغاتX
رادیو نوشت - تحمیل آرمان هاى ذهنى بر واقعیت

 

نقدى بر تاریخ وارونه ناصرى و راز زدایى از اسطوره امیرکبیر

تحمیل آرمان هاى ذهنى بر واقعیت

 

این مقاله  نقدى است بر نوشته محمد قوچانى با عنوان «تاریخ وارونه ناصرى» به بهانه معرفى کتاب «قبله عالم» نوشته عباس امانت که در روزنامه شرق ۲۰ اردیبهشت ۸۴ چاپ شده بود.

 

در روزگاران دور امام محمد غزالى نوشته بود: «کمترین فایده گفتار من همین بس که بتواند تو را در آنچه تاکنون آموخته اى به شک اندازد.» اینکه نویسندگان و پژوهشگران در حوزه هاى مختلف علم هرازگاهى با دقت و موشکافى و با تکیه بر شمارى از مدارک و شواهد و یا با تغییر زاویه دید اذهان را به سوى تشکیک، بازاندیشى و بازآرایى اندیشه ها مى کشانند اتفاق خوشایندى است. جهان اندیشه اینچنین رشد مى کند و به ثمر مى نشیند. اما این طرح نو درانداختن که ما را وادار به بازخوانى بخشى از اندیشه هاى گذشته مان مى کند باید محققانه، مستند و با تکیه بر روش هاى علمى پذیرفته شده در آن حوزه معرفتى باشد و رعایت انصاف علمى اصل مسلم آن تلقى شده و از همه مهم تر آنکه هیچ گاه استفاده از واژه «احتمالاً» در گزاره فراموش نشود. این کار پسندیده اى است که ما فقط به آنچه گذشتگان درباره موضوعات مختلف گفته اند بسنده نکنیم و همواره ضمن احترام به تلاش هاى آنان _ چه در حوزه عمل و چه در حوزه اندیشه _ حق نقد را براى خود قائل باشیم. این موضوع در کشور ما که تاریخى بس کهن دارد بیشتر خودنمایى مى کند. رخداد هاى مهم تاریخى، مکاتب مختلف فکرى، فلسفى، عرفانى، فقهى و علمى، کتاب هاى تاثیر گذار بى بدیل و از همه عینى تر شخصیت هایى که در تاریخ این کشور اثر گذار بوده اند (چه تاثیر گذارى مثبت داشته اند و چه تاثیر گذارى منفى) همه و همه را باید همواره با دیدى نقادانه بنگریم البته به شرط رعایت اصول نقادى که ذکرش پیشتر آمد.

نکته اى که دکتر عباس میلانى در پیشگفتار کتاب معماى هویدا به آن اشاره مى کند قابل تامل است: «... به این نتیجه رسیدم که باید تاریخ مان را از نو بخوانیم و بسنجیم، پذیرفتم که به نوعى خانه تکانى تاریخى محتاجیم. به نظرم رسید که فرضیات و گمان ها و جزئیات پیشین را باید گذاشت و شناخت، هر کس را باید از نو با پیروى از روش پیشنهادى دکارت بیاغازیم. او مى گفت در جست وجوى روش علمى لازم دانستم که همه فرضیات پیشین را نادیده و نپذیرفته بگیرم و در همه چیز شک کنم جز در وجود ذهنیتى شکاک. ما نیز در ارزیابى ذهن و زندگى هر کس باید به گمانم با این فرض شروع کنیم که هیچ چیز قابل اعتنا و اعتمادى درباره اش نمى دانیم.» (میلانى، ،۱۳۸۰ ۱۰)

با این مقدمه مى پردازیم به چند نکته خدشه دار در مقاله «تاریخ وارونه ناصرى.»  

- تعریف و ستایشى که نویسنده کتاب قبله عالم و به تبع آن نویسنده مقاله از سلسله قاجار مى کنند و بدنامى آنها را همچون شمارى از تحلیلگران تاریخ معاصر ایران براى توجیه و تبیین بعضى از کاستى هاى جامعه ما به سلسله پهلوى منتسب مى کنند جاى شگفتى دارد.   «... این هم از سنت تاریخ نگارى پهلوى است که براى مشروعیت آفرینى سلسله بى ریشه خویش همه سلسله هاى تاریخ ایران را از سقوط ساسانیان تا برآمدن پهلویان به سبب ترک و کرد و تازى و مغول بودن از حیثیت ساقط نمودند...»

·         آیا بدنامى سلسله قاجار از آغامحمدخان تا احمدشاه صرفاً معلول سنت تاریخ نگارى عصر پهلوى است؟

·         آیا کشور ما که هنوز در هزاره سوم میلادى از اقدامات نابخردانه سلسله قاجار در واگذارى اراضى اى که در دو قرارداد ترکمانچاى و گلستان از دست داد و بخش زیادى از دریاى خزر را وانهاد و بخش عظیمى از خراسان بزرگ را که بعد ها افغانستان نام گرفت در رنج نیست؟

به هر روى این بدنامى سلسله قاجار بیش از هر چیز معلول بى کفایتى، عشرت طلبى، زن بارگى، نخبه کشى، خودفروختگى و ستم هاى بى شمارى است که کردند و نه صرفاً تبلیغ و بزرگنمایى دیگران.  

- نویسنده مقاله مى نویسد: «چه بسیار روشنفکران و مورخانى که ریشه نگرفتن تخم دموکراسى را در خاک ایران به دلیل فقدان طبقات اجتماعى خوانده اند... فتحعلى شاه نزدیک به یک هزار همسر از طبقات مختلف با اصل و نسب و سنین متفاوت به حرمسراى شاهى آورد و به هر یک وظیفه اى محول کرد.»

اگر از آ خر جمله شروع کنیم پرسش اول این است که این هزار وظیفه اى که به هر یک از این زنان محول شده چه بوده و چه نقش اجتماعى _ تاریخى در تحولات ایران داشته است؟ به ویژه در بخش شکل گیرى بذر اولیه دموکراسى؟ دیگر آنکه این چه توجیه و تبیین جامعه شناختى است که به وجود آمدن عشرتکده اى در دربار به وسیله فتحعلى شاه در حالى که کشورش سال ها درگیر جنگ فرسایشى با همسایه قدرتمند شمالى خود (روس) بود، که صبح را تا شب و شب را تا به صبح در میان زنان رنگارنگ به سر مى کرده است این کار او را در عین خدمت به ایران جهت تشکیل طبقه اشراف که مقدمه دموکراسى مى توانست باشد تلقى کرد! و شگفت آنکه گردآورى یک هزار زن (که شاید در تاریخ هیچ پادشاهى در دنیا سابقه نداشته باشد) را در دربار، استعداد خاص او تلقى کرده و آن طور که هر دو نویسنده کتاب و مقاله به تلویح از او دفاع کرده اند مى توان این کار فتحعلى شاه را که «کارخانه تولید شاهزادگان» بود به ننگ ابدى از دست دادن قفقاز بخشید!

 آنجا که نویسنده کتاب قبله عالم مى گوید: «... استعداد فتحعلى شاه و شاهزادگان دربارى براى گردآوردن خانوارى به این بزرگى مسلم از حد محبت خانوادگى یا لذت شهوى مى گذشت...» و آنجا که نویسنده مقاله مى نویسد: «فتحعلى شاه... بى گمان با طرح چنین دربار پربارى در تحولات آینده ایران نقش بى بدیل یافت.»  فتحعلى شاه همان کس که درگیر تولید طبقه اجتماعى مورد نیاز دموکراسى ایران بود در عالم خود چنان غرق انواع لذت ها و خوشى ها بود که عالم دیگران را نیز چنین مى دید و در جواب معترضان به واگذارى بحر خزر گفت: «خاطر شیرین دوست را با اندکى آب شور مکدر نکنیم.»

 

 

  به هر روى هم نویسنده کتاب و هم نویسنده مقاله هر دو بر این باورند که عمل سخت کوشانه و طاقت فرساى فتحعلى شاه در «تدبیر امور زنان» (نزدیک به هزار تن) مقدمه تشکیل یک طبقه اجتماعى بوده که سبب رفع عقیمى دموکراسى در ایران شد و با کار این بزرگوار (و شاید بهتر بود لقب امیرکبیر به وى اتلاق مى شد) _ وى خدمت شایانى به پاگیرى دموکراسى در ایران کرد و به قول معروف در این حال «چه خوشى بود که به یک کرشمه آید دو کار.»  

- نکته جالب دیگر این جمله است: «در عصر قاجار بود که ایران بدون درآمد نفت بر مبناى مالیات ایالات، اداره مى شد و همه چیز در تهران متمرکز نبود.»  

باید از نویسنده پرسید معناى «اداره کردن یک کشور چیست؟» و اینکه شاهان قاجار این کشور را به چه شکلى و با چه قیمتى اداره مى کردند؟ و اینکه با قیاس با وضع کنونى همه چیز در تهران متمرکز نبود چه مزیتى داشت؟ اینکه دربار خوشگذران قاجاریه مالیات هاى سالانه هر ایالت را به خان ها و سلطنه ها و دوله ها پیش فروش مى کرد تا از پس خرج هاى هنگفت و گزاف عشرتکده دربار و شاهزادگان مغرور از فتحعلى شاه مانده تا عصر ناصرى برآیند آیا این به معنى اداره کردن مردمانى مفلوک و فقرزده و گرسنه و ستمدیده آن روزگاران است؟ شاید اشکال نویسنده آن است که با نگاه به ایران و تهران معاصر و رویه هاى اقتصادى کنونى به عصر قاجار مى نگرد و آن گاه صحه بر نحوه اداره کردن کشور در آن زمان مى گذارد. کشورى که در عصر قاجار از شمال و جنوب و شرق و غرب از طرف روس ها و انگلیسى ها و افغان ها همواره در معرض خطر و تهاجم بود و در داخل نیز مردم امان از دست حکام ایالات و یا راهزنان نداشتند و به قول سعدى «سنگ را بسته و سگ را رها کرده بودند.»   اگر به راستى مى خواهید بدانید که ایران در زمان قاجاریه به ویژه عصر ناصرى آن هم بدون درآمد نفت چگونه اداره مى شد، بجا است تا به کتاب «خاطرات حاج سیاح محلاتى» با عنوان فرعى «دوران خوف و وحشت» مراجعه کنید.

حاج سیاح کسى است که به جاى جاى ایران در آن روزگاران سفر کرد و مشاهدات خود را از این گونه «اداره کردن بدون نفت» سلسله قاجاریه که بیشتر به اداره کردن یک باغ وحش شبیه بود نگاشته است و یا به کتاب «روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه» مراجعه کنید که محمدحسن خان صنیع الدوله معروف به اعتماد السلطنه خاطرات روزانه خود را از شاهکار هاى قبله عالم! به رشته تحریر درآورده است. با خواندن این کتاب پرحجم درمى یابید که در عهد ناصرى کشور ایران به چه نحو اداره مى شده است. در این کتاب آنچه زیاد به چشم مى خورد آن است که شاه یا در حال شکار و استراحت است یا در فکر خوردن است و یا غرق در شهوت و اساساً به همه چیز فکر مى کرده جز به اداره کردن ممالک محروسه ایران. کشورى که بدون درآمد نفت اداره مى شده بار ها براى پر کردن خزانه تهى خود به استقراض از دولت هاى پرطمع روس و انگلیس پناه مى آورد و در جواب اینکه چه کسى باید پرداخت کند به قول مرحوم على حاتمى در فیلم کمال الملک: «چشم ملت کور پرداخت مى کند.»  

- آنچه تاکنون گفتیم بیشتر درباره سلسله قاجاریه به ویژه شاهکار هاى فتحعلى شاه و ناصرالدین شاه بود. در مقاله به شخصیت دیگرى پرداخته شده که در عنوان فرعى مقاله از او نیز یاد شده است: امیرکبیر هر چند به راستى در پرداختن به یک شخصیت و ارزیابى ویژگى ها و کارکرد ها و تاثیراتش باید به دور از تعصب و رسوبات فکرى گذشتگان بود اما این حقیقت را نیز باید در نظر داشت که براى بزرگ کردن کسى نباید دیگرى را کوچک کرد. آنچه که در اینجا اتفاق افتاده است بیشتر حجم مقاله درباره امیرکبیر است و به زیر کشیدن او از مقام بلندى که در نزد ایرانیان داشته و دارد.

·         اولاً بجا بود همچنان که تصویرى از قبله عالم! آن هم به آن اندازه بزرگ (تقریباً یک چهارم صفحه روزنامه را اشغال کرد) چاپ شده تا ابهت شاهى وى به رخ کشیده شود تصویرى نیز از امیرکبیر (قبله غیرعالم!) نیز چاپ مى شد تا چهره فکورانه او را نیز نمایان مى کرد.به هر روى با چاپ تصویر بزرگ و آن تیتر اصلى و فرعى و با معرفى یک کتاب نمى توان به این راحتى نتیجه گرفت که آنچه تاکنون درباره ناصرالدین شاه و امیرکبیر دانسته ایم _ حقیقت نبوده اند بلکه حقایقى وارونه بوده اند!؟  

·         دوم اینکه هیچ یک از ما نباید آرمان هاى ذهنى خود را بر واقعیت ها و پدیده ها تحمیل کنیم. اینکه صرفاً با استناد به یک کتاب و چند استدلالى که در آن شده (کتاب قبله عالم) تاریخ حکومت پنجاه ساله ناصرى را در یک صفحه از روزنامه با عنوان «تاریخ وارونه ناصرى» نام نهیم از انصاف علمى بسیار دور است آن هم با عنوان فرعى «راز زدایى از اسطوره امیرکبیر.» در واقع یک نتیجه گیرى احتمالى اى که از این تیتر مى توان گرفت این است:   آنچه تاکنون درباره ناصرالدین شاه خوانده اید و شنیده اید به امیرکبیر منتسب کنید و آنچه را که تاکنون درباره امیرکبیر خوانده اید و شنیده اید به ناصرالدین شاه. آن کس را که نماد عشرت طلبى و نگه داشتن مردمان در جهل و بى خبرى و توزیع ناعادلانه ستم در سراسر ایران بود، نیک سیرت و نیک کردار بدانیم و آن کس را که آرزوى ترقى و پیشرفت ایران لحظه اى روحش را آرام نمى گذاشت، مردى ساخته مورخان و اسطوره سازان.  

 

- نویسنده مقاله به خوبى مى داند که با «اگرهایى» که در اول گزاره هاى تاریخى مى گذاریم نتیجه راه گشا و قابل اثباتى نمى توانیم بگیریم. شاید با این اگر ها که گاه بر مستنداتى نیز تکیه دارند بتوان آرمان هاى خود را در تاریخ براى لحظه ها و ساعت هایى اقناع شده بیابیم _ اما حقیقت چیز دیگرى است. هر مورخ و تحلیلگر مسائل اجتماعى اگرهاى زیادى را مى تواند به تصور آورد و به آنها پاسخ دهد. به عنوان مثال:

«اگر پاپ و مارکس نبودند...»  

«اگر توطئه قتل هیتلر توسط سرهنگ فن اشتافنبرگ به نتیجه مى رسید...»

«اگر هیات اعزامى چنگیز به ایران به قتل نمى رسیدند...»

«اگر راه مخفى آریوبرزن سردار دلاور ایرانى و سپاهیانش بر اسکندر آشکار نمى شد...»

و صدها اگر دیگر.

 اینها اگرهایى است که فقط با قوه خیال و تنها با تکیه بر قرائنى مى توان درباره آنها چیزهاى احتمالى گفت اما به هیچ روى راهى براى اثباتشان وجود ندارد. نویسنده مقاله در اینجا با تکیه بر چند قرینه احتمالى گرفتار چنین پیش بینى خیال پردازانه اى در تاریخ شده، مى نویسد: «اگر امیرکبیر به قتل نمى رسید... از آنجا که دسیسه باز و تمامیت خواه بود... وثوق الدوله یا رضاشاه دیگرى مى شد.» این انتظار از پیش بینى تاریخى شبیه همان انتظارى است که آگوست کنت (واضع اصطلاح جامعه شناسى) مى خواست از جامعه شناسى داشته باشد که همچون علم فیزیک بتواند با تعیین ماهیت علت، ماهیت معلول را با قطعیت مشخص کند و «این چنین شیرى خدا خود نافرید.»  

- نویسنده مقاله، کتاب قبله عالم را «یک شاهکار ادبى _ تاریخى» دانسته است. باید به این نکته توجه داشت در عین اینکه ادبیات و علم تاریخ مى توانند در یک دانشگاه در یک دپارتمان جاى داشته باشند اما در متن واقعیت چنین نیست. اگر کتابى «تاریخى» است باید آن کتاب ملزم به رعایت انگاره هاى معرفتى حوزه خود باشد و از دخیل کردن حوزه هاى دیگر که پیرو انگاره هاى متفاوتى اند پرهیز کند.  

- نکته آخر آن که با وجود طرح موضوعاتى که خلاف جریان معرفتى مرسوم و مقبول است مى توان موجى از برانگیزندگى اندیشه ها را براى رد، اثبات و یا تعدیل و اصلاح آن فراهم آورد اما طرح این موضوعات باید متکى به شواهد و مستندات موثق و مبتنى بر روش شناسى پذیرفته شده آن حوزه از دانش باشد.

ضمن ارج نهادن بر نظر این دو بزرگوار: عباس امانت نویسنده کتاب و محمد قوچانى نویسنده مقاله، بر این باورم که آنگونه که از مقاله یاد شده برمى آید مى توان چنین استنباط کرد که ملت ایران و مورخان تاریخ دو قرن اخیر یک عذرخواهى بدهکارند و یک نفرین باد: عذرخواهى به ناصرالدین شاه قاجار که باید او را شهید بخوانند (همچنان که در آن روزگار به شاه شهید شهرت یافت) و یک نفرین باد به امیرکبیر که باید از وى مظلوم زدایى و شهیدزدایى شود. شاید این است معنى «تاریخ وارونه ناصرى و راززدایى از اسطوره امیرکبیر.»    

+ نوشته شده توسط ناصر عابدینی در یکشنبه یکم خرداد 1384 و ساعت 0:0 |