مدتی این مثنوی تاخیر شد
خوشبختانه هنوز هم ناصر عابدینی هستم و غرقه الطاف و نعمت های بیشمار خداوندی. اهل دل گفته اند: او عطا که دهد به کرم خود دهد نه به استحقاق تو؛ به جود خود دهد نه به سجود تو؛ به خدایی خود دهد نه به کدخدایی تو.
آری این تا بعد، زیاد طول کشید. البته نه فلسفه ای داشت و نه به سبب ناز و نیازی بود. امیدوارم ازاین پس چنین نشود.
و اما ازاین پس :
از سال 1346 تا سال 1351دوره تحصیلات ابتداییم را به پایان بردم و همه این دوران درهمان مدرسه مترجم الدوله خیابان غیاثی در شهباز جنوبی بود. آموزگار کلاس دومم خانم تن ساز وکلاس سومم خانم انصاری بود و چهارم و پنجم رامتاسفانه فراموش کرده ام.
این دوران سرشار از آرامش کودکانه بود و هنوز هنگامی که بر کشتی خیال می نشینم و به آن دوران سفر می کنم برایم بسیا ر دل انگیز است.
از سال چهارم ابتدایی (1349خورشیدی) در شب های جمعه به همراه پدرم به هیئت می رفتیم: هیئت انصارالحسین شرق شهباز. بیشتر اعضای این هیئت مذهبی با یکدیگر دوست یا قوم و خویش بودند. سرپرست و قاری آن سید حسین جواهری فرد بود که از دهه سی، در محله خیابان بهشت دولاب، ساکن شده بودند. ایشان جزو کسبه و معتمدان در چهار راه جهان پناه بود و هنوز هم در همانجا مشغول است. او که از علاقمند به قرآن بود و از مسائل دینی مطلع، توانست نزدیک سه دهه این هیئت راسرپرستی کند و تعداد زیادی از جوانان علاقمند را آموزش دهد. من نیز در این هیئت ازایشان بسیار آموختم و همواره مدیون تلاش های بی شائبه و بی منتش می باشم.
سرانجام این هیئت بعد از شهریور1357برای همیشه تعطیل شد. در هیئت انصار الحسین (ع) ابتداهمگی قرآن می خواندیم؛ اگر غلطی داشتیم اصلاح می شد و سپس تفسیری از آیات خوانده شده ارایه می گردید. پس از صرف چای یک ساعتی هم به وعظ واعظی گوش می کردیم. فصل سبز هیئت انصارالحسین ماه محرم بود. از اول محرم تا عاشورا هر شب جلسه داشتیم. این شب ها یکی از ماندگارترین ها، در خاطره جمعی مذهبی ماست. گاه درتابستان ها هیئت در باغ رییسی که در خیابان جهان پناه قرار داشت برگزار می شد. باغ بزرگی که تا خیابان خراسان امتداد داشت و بخش دوم باغ که در قسمت جنوبی خیابان خراسان قرار گرفته بود. اکنون همین بخش جنوبی تبدیل به درمانگاه و بیمارستان شده است اما بخش اول هنوز برپاست و در بسته. هیئت در میانه باغ برگزار می شد. نسیم خنکی که از میان انبوهه برگ های درختان می وزید مشام نشستگان را نوازش می کرد. آوای جیر جیرک ها و غوک ها در شب تابستان؛ شب بودن شب رادر آن باغ پررنگ تر می کرد.
در سال 1351 وارد دوره راهنمایی شدم باز در همان مدرسه مترجم الدوله. این مدرسه در واقع یک مدرسه بود که از دهه سی خورشیدی دیواری وسط آن کشیده بودند. بخش شرقی آن، نظام ابتدایی قدیم بود (از کلاس اول تا ششم) به نام مترجم الدوله و بخش غربی آن نظام دبیرستانی قدیم بود (از کلاس هفتم تا دوازدهم) به نام ابوریحان. از سال 1350نظام آموزشی در ایران سه دوره ای شد: ابتدایی، راهنمایی، متوسطه. به همین علت مدرسه ابتدایی نظام قدیم را دو قسمت کردند و نام آن رامدرسه راهنمایی مترجم الدوله گذاشتند.
چه در دوره ابتدایی و چه در دوره راهنمایی مدیر مدرسه ما فردی بود به نام آقای صادقی. فردی با قد کوتاه وشخصیتی مصمم. او هر روز در سر صف، پیش از ورود به کلاس و پس از قرائت قرآن، چند دقیقه ای سخنرانی می کرد، هورایی می کشیدی، دست می زدیم آنگاه به کلاس می رفتیم.
دوره راهنمایی نیز آموزگاران بسیار خوبی داشتیم: خانم حقیقی (زبان انگلیسی)، خانم ابهری (فارسی)، آقای انصاری (تعلیمات اجتماعی)، آقای اناری (قرآن وتعلیمات دینی)، خانم ایلخانی (زبان و ورزش)، خانم انصاری (علوم تجربی).
از کلاس اول ابتدایی تا سوم راهنمایی برایم پر از خاطرات شیرین و شعف برانگیز است. همیشه هفته اول مهر، دلتنگ خانه و مادرم می شدم. گویا از یک محیط گرم و دلچسب وارد محیطی سرد و بی روح می شدم. ولی کم کم خو می گرفتم. در آن دوره تحصیلی، کتاب ها و موضوعاتش مرا به این سو و آن سو سیر می داد: تصاویر صفحات آغازین کتاب فارسی سال اول ابتدایی، بابا آب داد، دهقان فداکار، داستان عبدالله بری و بحری، دوست بزرگ بچه ها (جبار باغچه بان)، پزشک انسان دوست (آلبرت شوایتزر)، کتاب های تعلیمات دینی بازمینه سبزرنگ زیبا، درس ها ی مربوط به علوم تجربی از مباحث مولکول ها گرفته تا انواع ابرهای آسمان، داستان حیات بر کره زمین، مباحث گیاه شناسی، حساب و هندسه و خلاصه ده ها موضوع وخاطره دیگر. هنوز هم پس از گذشت چهار دهه همان خیال انگیزی را برایم دارد.
یکی از موضوعات جالب برای من برنامه های رادیو و تلویزیون بود.
هفته آینده در این باره خواهم نوشت.

