تبليغاتX
رادیو نوشت - من و زندگی ام : بخش اول

من و زندگی ام : نگاهی دیگر به نامه زندگی

(بخش اول)

خوشبختانه ناصرعابدینی هستم. در سی ام شهریور 1340 خورشیدی در تهران ، از نعمت زندگی بهره مند شدم و این نشانه آن بود که به قول رابیندرانات تاگور (شاعر و نویسنده شهیر هندی)هنوز خداوند به انسان امیدوار است. پدرم و مادرم هردو مزه کارگری راچشیده بودند.پدرم کارگر کشبافی بود و مادرم کارگر صحافی. مادرم (محترم) پس از ازدواج به خانه داری مشغول شد و پدرم (صفر) به همان کار کشبافی.

بر خلاف بسیاری از نویسندگان از ابتدای کودکی ام هیچ نشانه ای از این استعداد را در من ذکر نکرده اند. نه در چشمانم بارقه ای دیدند و نه در سیمایم نشانه ای. فقط بازی کردن و غرق شدن در رویاهای کودکانه بود که همچون دیگر کودکان ، نشانه برجسته زندگی ام محسوب می شد.

خانه ما تک اتاقی بود اجاره ای در انتهای کوچه حاج زمان خان در محله بازار تهران در طبقه دوم. محله بازار تهران، با ساختمان ها وکوچه ها و گذرگاه های قدیمی که داشت حس تعلق به تاریخ کهن ایران را در ذهن و روان هر فردی زنده می کرد :حجره های گوناگون با انواع کالاها ، مسجدها و تکیه های فراوان   ،خانه های بزرگ آجری ، بن بست های شکیل و زیبا با طاق های ضربی ، درهای چوبی منبت کاری شده و سقاخانه های متعدد با تصاویر و نقش های خیره کننده  ، زینت بخش محله بازار بودند.بارها شاهد حاجت طلبی و اشک ریختن مادرم در جلوی این سقاخانه ها بودم.

اولین فرزند خانواده بودم. پدرم و مادرم علاقه فراوانی به من داشتند که این هم معمولا امری طبیعی است. پس از من پنج نفر دیگر به خانواده اضافه شدند .پس از چند بار جابه جایی سرانجام در سال 1345 خورشیدی به محله شهباز جنوبی در شرق تهران رفتیم، بین محله دولاب وباغ رییسی . این خانه کوچک را والدینم به اقساط خریداری کردند. خانه ها در این محله ، تازه ساز بودند به همین دلیل نه آب داشتیم و نه برق. با آب انباری که در خانه داشتیم و با یک چراغ گردسوز وفانوس  روزگارمان به خوبی وخوشی می گذشت.در محله جدید کمی دور از خانه ،  پر بود از یخچالی های قدیم: دیوارهای خشتی بلندی که در زمستان ها در آنها آب جاری می کردند تا در تابستان ها از یخ آن استفاده کنند. ولی با گذشت زمان دیگر یخچالی ها بی مصرف مانده بودند و دیوارهای بلندش مکان محصوری رافراهم می کرد برای بازی بچه ها و جوانان به ویژه بازی فوتبال. علی پروین نیز از دل همین  زمین های یخچالی سر برآورد.

تابستان و زمستان دو فصل متضادی بودند که پشت پنجره اتاقمان جلوه زیبایی داشتند. در تابستان جلوی  پنجره ها را حصیر چوبی می انداختیم تا گرما راملایم سازد. هرم آفتاب به ویژه در ظهر که محله ساکت بود همراه با بال زدن مگس ها در دهان گس تابستان در زیرزمین خانه این فصل را در ذهنم برجسته می کرد. در زمستان ، کرسی با بوی مطبوع ذغا لش ، صدای رادیو ی چوبی بزرگ، دود سیگار پدر در اتاق در بسته ، سوز سرما از لای درز درها و سرانجام بوی دم پختک روی چراغ سه فتیله ای ، این فصل را در ذهنم نقش داده بود.

در آن دوره ، تابستان و زمستان فصل های تلاش های طاقت فرسا برای هر زن خانه دار بودند . مادرم در تابستان به خشک کردن انواع سبزی ها ، درست کردن رب گوجه فرنگی ، تهیه ذغال و شستن آنها و انبار کردنشان می پرداخت. او در زمستان با روشن کردن پریموس (نوعی چراغ نفتی – بادی کوچک) در حیاط ، زیر برف و سرما مشغول شستن لباس ها در داخل تشت می شد.مادرم سرتا پای خود را می پوشاند تا  سیلی سرما ، سرخی ضرب دستش را به او نرساند.

در سال 1346 خورشیدی همراه مادرم دوان دوان به مدرسه مترجم الدوله (در خیابان غیاثی) رفتم تا اسمم را برای کلاس اول بنویسد. مدرسه ای بزرگ با آجرهای قرمز و شیروانی بر سقفش . پیش از این با مادرم به مدرسه مترجم الدوله آمده بودم. او در کلاس های شبانه آنجا که مخصوص بزرگسالان بود و به آن کلاس های اکابر می گفتند شرکت می کرد و من نیز با او همراه می شدم. شیفته مدرسه ، تخته سیاه و درس وآموزگار بودم. هنوز هم طنین یکی از درس های کتاب اول دوره اکابر را در گوشم می شنوم : الهی !یکتا و بی همتایی ، از عیب مبرایی ...همه با هم می خواندند ومن در خاطرم ماند. بعدها فهمیدم این گفتارهای موزون از پیر هرات ،خواجه عبدالله انصاری است .

اول مهر ماه 1346 خورشیدی به مدرسه رفتم به کلاس اول . آموزگارمان خانم حقیقی پور بود ، زن مهربانی که خواندن و نوشتن را به من آموخت . نعمت خواندن و نوشتن را تا پایان عمر مدیون او هستم . دراوایل سال تحصیلی یک جعبه مداد رنگی کوچک به من جایزه داد ، مدادهای رنگی تمام شدند اما  محبت یک رنگ او همیشه در دلم زنده است . بر دستان پرمهرش که مداد رادر دستانم جای داد و مرا آموخت که چگونه آن را  برای نوشتن به کار برم ، بوسه می زنم . (تا بعد)

+ نوشته شده توسط ناصر عابدینی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 17:40 |